جمعه
9 آبان 1393
6 محرم 1436
31 اكتبر 2014
     
Skip Navigation Links.
داستاني از جنگ يرموك (تبوك)
در جنگ يرموك، هر روز عده اي از سربازان مسلمين به جنگ مي رفتند و پس از چند ساعت زد و خورد، بعضي سالم يا زخمي به پايگاه هاي خود بر مي گشتند و بعضي كشته ها و مجروحان در ميدان به جاي مي ماندند.
((حذيفه عدوي)) گويد: در يكي از روزها پسر عمويم با ديگر سربازان به ميدان رفتند، ولي پس از پايان پيكار مراجعت نكرد. ظرف آبي برداشتم و روانه رزمگاه شدم، به اين اميد اگر زنده باشد آبش بدهم.
پس از جستجو او را يافتم كه هنوز رمقي در تن داشت. كنارش نشستم و گفتم: آب مي خواهي ؟ به اشاره گفت: آري. در همين موقع سرباز ديگري كه نزديك او به زمين افتاده بود و صداي مرا مي شنيد آهي كشيد و فهماند كه او نيز تشنه است و آب مي خواهد.
پسر عمومي به من اشاره كرد: رو اول به او آب ده. پس پسر عمويم را گذاردم و به بالين دومي رفتم و او هشام بن عاص بود. گفتم: آب مي خواهي ؟ به اشاره گفت: بلي ؛ در اين موقع صداي مجروح ديگري شنيده شد كه آه گفت: هشام هم آب نخورد و به من اشاره كرد كه به او آب بده ! نزد سومي رفتم ولي در همان لحظه جان سپرد.
برگشتم به بالين هشام، او نيز در اين فاصله مرده بود. آمدم نزد پسر عمويم ديدم او هم از دنيا رفته است.
يكصد موضوع 500 داستان علي اكبر صداقت  افزودن به يادداشتها


نظر شما در مورد اين مطلب
  نام :
ايميل :
وب سايت:
  

موارد بازديد شده توسط شما:
تصویر روز
تصوير اتومبيل 033
 



Search Engine Optimization
Clicky Web Analytics
با آنچه از عمرت باقي مانده از گذشته جبران كن ، فردا و پس فردا نگو، زيرا گذشتگاني كه به هلاكت رسيدند به خاطر پايداري در آرزوها و امروز و فردا كردن بود، تا آنكه كه ناگهان فرمان خدا (مرگ ) به سويشان آمد، در حالي كه غافل بودند
حضرت علي(ع)