|
هر كه آن جا نشيند كه خواهد...
|
روزي زنبوري به موري رسيد. او را ديد كه دانه گندم به خانه ميبرد مردمان پاي بر او مينهادند و او جراحت ميرساندند. زنبور، آن مور را گفت كه اين چه سختي و مشقت است كه تو براي دانهاي بر خود تحميل ميكني؟ براي دانهاي كوچك و بيارزش، چندين خواري و دشواري ميكشي. بيا تا ببيني كه من چگونه آسان ميخورم بياين كه مشقتي كشم و رنجي برم. پس مور را به دكان قصابي برد. گوشتها آويخته بودند. زنبور از هوا درآمد و بر تكهاي گوشت نشست و سير خورد و پارهاي نيز برگرفت تا ببرد. ناگهان قصاب سر رسيد و كاردي بر گوشت زد و زنبور را كه بر آن جا نشسته بود، به دو نيم كرد و بينداخت. زنبور بر زمين افتاد. آن مور بر سر زنبور آمد و پايش را گرفت و ميكشيد و ميگفت: «هر كه آن جا نشيند كه خواهد، چنانش كشند كه نخواهد.»
|
|
|
|